خرید بک لینک

درباره سایت

فقط جایی برای نوشتن.

آخرین مطالب

امکانات وب

از بعدازظهر که زنگ زد و بعدش که چت میکردیم خیلی عصبانی بود از بی نظمیهای کار و بخصوص اینکه هنوز حقوقش رو تسویه نکرده بودن حتی با اینکه تذکر داده بود. چند بار تکرار کرد که فردا نمیرم سرکار تا حساب دستشون بیاد!از طرفی رضا دو دلش کرده که بیا برات کار پیدا کردم، از طرفی کار اینجا سنگینه و خسته شده و خب پرداختیهاشون هم این ماه خراب بوده...حالا اینطرف ماجرا اقساط عقب افتاده، بدهیهای ریز و درشت من به فک و فامیل که تو هر مراسم و مهمونی باهاشون چشم تو چشمم.یخچال خالی و تمام آرزوهای من که دلم میخواد برای پسرک فلان اسباب بازی یا لباس رو بخرم که بازهم در مقابل شیرخشک و پوشک چیزی نیست.پشت تلفن همراهی کردم و خب البته نمایشی نبود و بهش کاملا حق میدم خسته، ناراحت و عصبانی باشه، اما برای تصمیم سرکار نرفتنش سکوت کردم، نه رد کردم و نه تایید.اومد خونه اتفاقا مامانم و فاطمه هم اینجا بودن و میم هندونه خرید قاچ کردیم خوردیم، چایی خوردیم و بعد با زبون بی زبونی به مامان گفتم میشه میمچه بیاد خونتون؟به بهانه کوهسنگی راه افتادیم مامان اینا رو گذاشتیم خونه و رفتیم.گفتم بستنی شلوغه بیا ذرت بخوریم، برای مامان ایناهم بگیریم ببریم.درباره مسائل روز حرف زدیم، از بچه گفتم، از مامان اینا گفتم. پول ذرتم من از پول عیدیها همراهم برداشته بودم و دادم بهش رفت حساب کرد.تو راه برگشت هم قرار شد بقیه عیدیها رو برای خونه خرید کنیم. و دوباره و دوباره راجع به کار صحبت کردیم و اینکه کارش سنگینه و حقوق نداده و همه چیزایی که ناراحتش کرده رو چندبار مرور کردیم.رفتیم دنبال میمچه و اومدیم خونه، باز هم کمی راجع به کار صحبت کردیم تا رسید به این جمله که: فردا زنگ زد چرا نیومدی سرکار چی بگم؟گفتم: راستش بنظرم کار درستی نیست که نری

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 1:54

با جواب رایگیری، ایتا تو سکوت عجیبی فرو رفته

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 1:54

بازی جدیدی که یاد گرفته، صندل رو فرشی منو از آشپزخونه میاره بیرون و چسبشو صدبار باز میکنه میبنده

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 1:54

چند ماهی میشه که روزهای زندگی ما حول این ساعت از بامداد تموم میشه. میم دیر وقت میاد خونه، تا شام بخوره دوش بگیره کمی اخبار نگاه کنه...میمچه هم که حتی بعضی شب ها تا بعد از طلوع آفتاب بیداره و توفیق اجباری برای بیداری بین الطلوعین منه

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 15:35

هر ذهنیتی که راجع به یه خونه بهم ریخته، شلخته و کثیف داشته باشید الان تو خونه ما اتفاق افتاده... هر جور فکر میکنم سه چهار روز وقت لازم دارم تا اونطوری که دلم میخواد تمیز و مرتب بشه ولی واقعا توانش رو ندارم، میم؟؟ نمیدونم خدا به دلش بندازه کمکم کنه ولی بعیده...تنها لطفی که به خودم کردم بطریهای آب رو پر کردم گذاشتم یخچال که صبح آب خنک داشته باشیم. اوه، ماشین لباسشویی خاموش کرد، خودمو بزنم به خواب که حال ندارم برم لباس پهن کنم... لباسا بو میگیرن که

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 15:35

اینکه ذهن آدما رو نمیتونم بخونم برام ترسناکه، اینکه ممکنه تو فکرشون یه چیز باشه و تو ظاهر یه چیز... میم آدم توداریه، ولی یه وقتایی یه چیزایی میگه که خیلی میترسم. بارها در مقابل آدمای دیگه دیدم چطوری خوب باهاشون رفتار میکنه در حالیکه پشت سر دلش نمیخواد سر به تن طرف باشه.ولی من وقتی از کسی خوشم نمیاد هیچ جوره نمیتونم باهاش گرم بگیرم. وقتایی که از میم میترسم واقعا نمیدونم چه واکنشی نشون بدم، انگار که از دل یه جنتلمن خوشتیپ و مهربون یهو یه اژدها زشت و ترسناک میاد بیرون و غرش میکنه و دوباره برمیگرده سر جاش... . .

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 15:35

من وقتی بخوام کسیو خونهم دعوت کنم، نمیگم یه روز بیایین پیش ما!میگم من فلان روز ناهار منتظرتونم/یا شام.وقتی بخوام به کسی سوغاتی/تعارفی چیزی بدم، نمیگم : رب انار بدم بهتون؟خودم تو یه بسته بندی مناسب آماده میکنم و میدم به طرف. کسی عصرونه یا سرزده بیاد خونهم و دلم بخواد/شرایطم جور باشه ناهار/شام نگهش دارم، ازش نمیپرسم ناهار/شام درست کنم؟خودم پا میشم غذا رو بار میذارم، شده که مهمونم شرایط موندن نداشته و غذا رو بسته بندی کردم ببره با خودش. بنظرم نمیاد پر توقعی باشه که در غیر اینصورت دلم نمیاد خونه کسی برم. نه اینکه ناراحت بشما... نه، ابدا ناراحت نمیشم ولی معذبم اینطوری خونه کسی برم. فکر میکنم مزاحمم یا پررویی کردم و خودمو مهمون کردم!!!حال اینکه ظاهرا خیلیا مثل من فکر نمیکنن. . .

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: شنبه 2 تير 1403 ساعت: 12:53

ریچل هالیس تو خودت باش دختر، فصل های آخرش... یه جایی میگه : فکر میکردم همه ی اتفاقات زندگی دلیلی دارن حتی اگه من متوجه نشم اون دلیل چی بوده ولی اشتباه میکردم، همه اتفاقات زندگی هدفی دارن که ممکنه من چندین سال بعد متوجهش بشم.راستش دو سه بار خوندمش تا متوجه بشم درست فهمیدم یا نه. ولی بنظرم عجیب درست میگه. امیدوارم دفعه بعدی که از ناراحتی، عصبانیت، افسردگی، یاس و ناامیدی داشتم به انفجار میرسیدم به موقع یادم بیاد.

برچسب: نویسنده: حدیث طاهری تاريخ: شنبه 2 تير 1403 ساعت: 12:53

صفحه بندی